Jul 30, 2014


ای قشنگ‌تر از پریا
ما بچگی خوبی داشتیم. فامیل خجسته‌دل، دوستان خانوادگی نازنین. بچگی ما به مهمانی دوره گذشت. یا داشتیم مهمانی می‌گرفتیم یا داشتیم مهمانی می‌رفتیم. خیلی دوست دارم اگر یک روزی بچه داشتم برایش یک چنین جوی درست کنم.
حالا چس‌ناله را رها می‌کنم تا یک خاطره‌ای بگم.
مهمانی‌های خانه‌ی خاله فریده خیلی خوب بود. من سیزده چهارده سالم که بود همه‌شان جز نگار رفتند امریکا. نگار بعدها شد یکی از بهترین معلم‌هایی که برای طراحی گرافیک توی زندگی‌م داشتم اما من از قبلش حرف می‌زنم. از وقتی که هنوز مدرسه نمی‌رفتم شاید.
خانه‌ی خاله‌فریده‌این‌ها توی یوسف‌آباد توی شیب یک کوچه‌ای بود که هیچ شانسی نیست که الان که بزرگم آدرسش را بلد باشم.
خانه‌شان از همه‌ی خانه‌ها بزرگ‌تر بود. خیلی طول می‌کشید از این سر به آن سرش بدوم. بعد وقتی یکی صدام می‌کرد نمی‌دانستم کجا دنبالش بگردم. 
به نظر من خانه‌شان هزار تا اتاق خواب داشت و یک سالن بزرگ که با یک دکور چوبی تقسیم می‌شد و ما موقع رقص دورش قطاری می‌چرخیدیم. این دکور چوبی را من می‌توانستم ساعت‌ها نگاه کنم چون هزار و هفتصد مجسمه و قاشق نقره و فیل چوبی و آدم و سرباز و عتیقه روش بودند با جزییات عجیب و غریب. خانه‌شان شبیه خانه‌های بقیه نبود. 
یک تابلویی هم در اعماق سالن بود که سال‌ها بعد توی کلاس‌های تاریخ هنر فهمیدم ادوارد مانه بود. یادم هست ساعت‌ها زل زدن به تابلو را. خیلی آدم بود توی نقاشی.
خاله‌فریده‌اینا فن‌کوئل داشتند که برای من خیلی فضایی بود. ما شوفاژ داشتیم که خیلی هم مین‌استریم و بی‌مزه بود.  نیوشا هم بود که از من دو سال کوچک‌تر بود. توی بچگی ازش می‌ترسیدم چون گاز می‌گرفت. بعدتر بزرگ‌تر که شدیم دیگر گاز نمی‌گرفت و با هم بهمان خوش می‌گذشت. نیوشا معتقد بود مامان من خیلی غذاهای خوشمزه‌ای می‌پزه. من معتقد بودم خاله‌فریده خیلی غذاهای خوشمزه‌ای می‌پزه. 
بعد نگارسارا بود. نگارسارا را اشتباه ننوشتم. نگارسارا تا نوجوانی برای من یک اسم بود. مثل لنالاله. 
نگارسارا ده سال حدودن از من و لنا بزرگ‌تر بودند. ما که مدرسه‌ای بودیم آن‌ها دانشگاهی بودند و خیلی باحال بودند. هزار تا دوست‌پسر هم داشتند که به نظر من خیلی کار خوبی بود. من دوست داشتم بزرگ شم و مثل نگارسارا ده‌تا دوست‌پسر داشته باشم.
توی مهمانی‌ها خیلی با شهرام شب‌پره می‌رقصیدیم. بعد یک‌جایی آهنگ‌ها خیلی خارجی و تکنو می‌شد. دو سه بار اول من نگاه کردم که وا الان چه‌جوری برقصیم؟ و یک جایی نگار بهم گفت بیا این حرکات رو بکن و این‌طوری بود که من پریدم وسط و شروع کردم خودم را مثل بقیه تکان دادن و هرگز این کار را تا به امروز بس نکردم. 
بعد شام بود. دلمه و مرصع‌پلو و کباب‌چوبی را یادم هست که همیشه بود. بقیه‌ی غذاها را خوب یادم نیست. دلمه و کباب‌چوبی که همیشه دوست داشتم و چون همیشه می‌خوردم یادم هست. مرصع‌پلو را یادم است چون آتناز می‌نشست روی پای آرین بهش مرصع‌پلو می‌داد روی سفره‌ی بچه‌ها. آرین کوچولوتر از آتناز بود اما تپلی بود. این بود که آتناز می‌نشست روی پاش که برایش خواهری کند و قاشق قاشق غذا می‌گذاشت توی دهنش. من هم از مرصع‌پلو و سبزی‌پلو بدم می‌آمد. با لنا بهش می‌گفتیم  «پلو کثیف». برام عجیب بود که این‌ها با علاقه پلو کثیف می‌خوردند.
بعد از شام، رقص، مدتی جای خودش را به موسیقی یواش می‌داد. بعد که بساط چای بعد از شام بود و نوبت عمو خسنگ و عمو احمد می‌شد که نمایش اجرا کنند. عمو خسنگ با شانه و کاغذ آهنگ غم‌انگیز می‌زد. بعد با یک صدای جدی می‌گفت:‌ «گل‌های بادمجان». بعد عمو احمد یک معلق می‌زد. لحن اجرا، «گل‌های رنگارنگ» هایده بود منتها این دوتا تمام مدت چرت و پرت می‌گفتند. بعد یک سری نمایش اجرا می‌شد. بعد عمه سوسن یک چادر سر می‌کرد و می‌رقصید و می‌خواند که زن‌حاجی‌ام و زن‌حاجی‌ام. به من نگید زن‌حاجی‌ام. بعد توی هر دور رقص خبر می‌دادند بهش که حاجی تصادف کرده و داره می‌میره و چادر عمه سوسن هی شل‌تر می‌شد تا آخرش که حاجی می‌مرد و چادر را می‌انداخت و می‌رقصید. 
بعد همه غش خنده بودند. 
بعد عمو احمد پاهاشو صد و هشتاد درجه وا می‌کرد، بعد روی سرش وایمیستاد. بعد همه دست می‌زدیم. بعد همه‌ی بابا مامانا سرخوش و مست بودند. عمو خسنگ یک چیزهایی می‌گفت که من خیلی خوب نمی‌فهمیدم یعنی چی. بعد همه ریسه می‌رفتند. من هم الکی می‌خندیدم. الان فکر می‌کنم صد در صد جک‌های سکسیستی بوده. چون یک جایی مامانم یا بابام می‌گفت حسسسسین. بچه‌ این‌جا نشسته. بعد بزرگ‌تر که شدیم فرهود تمبک می‌زد، گلریز می‌رقصید. گلریز خیلی قشنگ قر می‌ریخت. بعد فرهود تند و یواش می‌زد و گلریز تند و یواش می‌رقصید. بعد حمید ادای میمون درمی‌آورد و همه ریسه می‌رفتیم. بعد همه دست می‌زدند. عمو سعید گلریز رو ماچ می‌کرد. دوباره چراغ‌ها خاموش می‌شد و رقص. یک‌بار یادمه که ساعت سه شب بود که داشتیم می‌رفتیم خانه. من به نیوشا گفتم وای نیوشا من تا حالا ساعت سه‌ی شب رو ندیده بودم. چون ما باید زود می‌خوابیدیم. بعد نیوشا گفت یعنی چی ندیدی؟ گفتم سه ظهر را دیده بودم اما سه شب را نه. لنا خواب بود. بعد نیوشا گفت که وقتی دوست‌های نگارسارا می‌آیند، آن‌ها همیشه ساعت سه شب را می‌بینند و برایش تازگی نداشت. من همان‌جا تصمیم گرفتم ساعت سه‌ی شب برایم تازگی نداشته باشد. بعد عمه سوسن رد شد گفت وای وای لاله نیوشا شما هنوز بیدارین؟ ما بیدار بودیم. 
فرداش به لنا گفتم که من ساعت سه شب را دیدم که شب بود و هوا تاریک بود و ظهر نبود. کلی کف کرد. 
خیلی خوش می‌گذشت. سال‌ها بعد از مهاجرت خاله‌فریده‌اینا یک بار رفتیم خانه‌ی یوسف‌آباد. خانه را می‌خواستند بکوبند. هنوز هم انگار دور دکور چوبی سالن همه‌مان قطاری می‌رقصیدیم...



Jul 16, 2014

اینتگراسیون، شش یا تابستان خود را چگونه می‌گذرانید؟

یک چیزی که برای من  طول کشید تا یاد بگیرم ترتیبش را عوض کنم، پر کردن اوقات فراغتم بود. اوقات فراغت آدم خیلی به‌طور متفاوتی پر می‌شود وقتی آدم توی تهران بزرگ می‌شود. مهمانی‌ها، مهمانی‌ها و بعد بازپس دادن مهمانی‌ها. رستوران، تئاتر، سینما، زدن به کوه و کمر و کارهایی که در نهایت آدم در سطح شهر نباشد. 
خب آدم بعد از سال‌ها تکرار، یاد می‌گیرد تفریح رستوران رفتن است. تفریح، رفتن و توی سالن تئاتر نشستن و سپس رستوران رفتن است. گالری و سپس رستوران رفتن است. آدم همیشه دارد یا به رستوران می‌رود یا از رستوران برمی‌گردد.
وین خیلی رستوران‌های عالی‌ای دارد، من در این شکی ندارم و شاید یک روزی هم درباره‌ش نوشتم اما در کنار این، امکانات شهری برای تفریح خیلی زیاد است. برای همین هم هست که جز بهترین شهرهای دنیا برای زندگی‌ست چون اگر آدم یاد بگیرد کجاها را نگاه کند، همیشه یک برنامه‌ی فرهنگی، تفریحی، کنسرت و رقص و شادی هست که آدم بتواند انجام بدهد. 
وین توی تابستان بهشت است. یکی از برنامه‌هایی که می‌شود هر شب آدم را سرگرم کند در تمام طول تابستان، سینمای تابستانی‌ست. اوایل جون برنامه شروع می‌شود الی آخر سپتامبر. هر بار یکی از میدانچه‌ها یا فضای باز جلوی کلیسا یا بازار یا هر چی را برمی‌دارند، تر و تمیز یک پرده می‌گذارند و صندلی و فیلم‌ پخش می‌کنند. همه‌چیز مجانی‌ست. نیم‌ساعت قبل از فیلم که جا پیدا کنی، می‌توانی آن‌جا باشی. نکردی هم می‌توانی یک زیرانداز داشته باشی روش بنشینی. خوبیش این است که مثلن ما همیشه یک‌سری دوست‌هامان را توی سینمای تابستانی می‌بینیم. قرار هم نگذاشتیم اما همیشه آن‌ها هم آن‌جا هستند.
یا مثلن جلوی رات‌هاوس سینمای تابستانی و فستیوال غذاست. هوای خوب، مردم خوش‌دل. مثلن دیشب نمایش کنسرت گوران برگویچ بود. یک ‌جایی یک عده بلند شدند یک رقص محلی را شروع کردند که به چشم ناآشنای من خیلی شبیه کردی بود. چنان با عشق. دست‌های هم را گرفته بودند و دور صندلی‌ها می‌رقصیدند. کنسرت خیلی دیده بودم توی رات‌هاوس ولی تا حالا همچین حرکتی از تماشاچی‌ها ندیده بودم. خیلی خوب بود. یک دختری بغل من نشسته بود که قِر توی کمرش داشت منفجر می‌شد، بهم گفت دوست‌پسرم نمی‌آید با من برقصد، تو می‌آیی؟ گفتم آره. بلد هم نبودم ولی رفتم. خواندیم، رقصیدیم، خندیدیم. 
باز هم مثال بزنم؟
مثلن دانوب هم همیشه آن‌جاست. همیشه یک مایو تو کیف داشته باش، تا گرمت شد سر خر را کج می‌کنی و می‌پری توی آب. بعد هم روی چمن دراز می‌کشی و گوش می‌کنی به صدای ویزی که همیشه دم آب می‌آید. گرمت که شد دوباره می‌پری توی آب بعد هم سوار دوچرخه می‌شوی برمی‌گردی به ادامه‌ی زندگی.
یا مثلن شب شده، دلت می‌خواهد مردم را تماشا کنی، آبجوت را دست می‌گیری، می‌روی توی حیاط موزه‌ها دراز می‌کشی، آسمان را تماشا می‌کنی، گپ می‌زنی. مست می‌کنی، بازی می‌کنی. هر چی.
تفریحات بی هزینه.
تفریحات بی‌هزینه چیزی بود که من این‌جا یاد گرفتم. نمی‌دانم شاید یک طرز زندگی‌ست توی ایران که من هم داشتم که تفریحاتم خیلی پر هزینه بود. 
مسلمن به وین هم مربوط است. این‌که آدم می‌تواند چنین انتخابی بکند.
شهر به آدم این امکان را می‌دهد و این‌که ما خودمان را توی رستوران و کافه‌هاوس ها حبس کنیم، یک انتخابی‌ست که لااقل محبور نیستیم بکنیم.
آدم خیلی می‌تواند کم هزینه توی شهری مثل وین خوش بگذراند. خیلی خوب است که یاد بگیریم یک کمی از لانه‌مان دربیاییم. عادت‌های قدیمی را گنار بگذاریم. از حوزه‌ی ترسمان که نمی‌خواهد چیز جدیدی را امتحان کند، خارج بشویم. امتحان کنیم. شاید خوشمان آمد. ها؟

Jul 13, 2014

اینتگراسیون، پنج ممیز یک یا مرحمت فرموده ما را مس کنید

کامنت و ایمیل بی‌ربط گرفتم این‌جا درباره‌ی چیزهایی که درباره‌ی اینتگراسیون نوشتم، فکر کنم باید دوباره توضیح واضحات را تکرار کنم درباره‌ی این مجموعه‌ی نوشته‌ها. 
من هیچ رسالتی به دوش خودم نمی‌بینم که نوشته‌هام به‌درد جمع زیادی از آدم‌ها بخورد. یک تجربه‌هایی کردم، خواستم در این تجارب، آدم‌هایی که این‌جا را می‌خوانند، سهیم کنم و در عین حال تمرین نوشتن باشد.
مثل تمام پست‌های دیگری که توی این وبلاگ نوشته شده، این نوشته‌ها هم تجربه‌ی شخصی من است. نه حکم قرآن است نه من ادعا می‌کنم که مقاله‌ی علمی‌ست نه جهان‌شمول است نه لزومن قرار است توی زندگی شما هم جواب بدهد. 
برنامه‌ی من نیست که بنشینم این‌جا کسی را نصیحت کنم که چه‌کار کند بهتر است. برنامه‌ی من نیست که مددکار اجتماعی باشم برای مهاجرها. نه وکیل مهاجرتم، نه امام جمعه‌ام، نه فکر می‌کنم که سمبل چیزی هستم، نه به کسی بدهکارم نه طلب‌کارم از کسی. خودم را نماینده‌ی آدم‌های مهاجر نمی‌بینم. ابدن. 
 وبلاگ‌نویسی سرگرمی من است. سرگرمی. کاری‌ست که وقتی تمام کارهای اجباری زندگی‌م را انجام دادم، سراغش می‌روم.
هر و همه از دهنم گاهی غلط درآمده اما من واضح و رسا اعلام می‌کنم من وظیفه‌ی نمایندگی هیچ گروهی را به دوشم نگرفتم و نمی‌گیرم. 
نشر شخصی‌ست. 
از شانس من یک آدم‌هایی هستند خودشان را با این تجربه‌ها نزدیک احساس می‌کنند. خواندند، حال کردند. شما به بزرگی خودتان ببخشید. ببخشید که ما از اول، بیست سال نیست که مهاجر بوده‌ایم.
من نه مریدی دارم، نه گروهی، نه چیزی. یک آدم معمولی‌ام که یک وبلاگ معمولی می‌نویسد. شما هم که خیلی باسوادید، ببخشید که به سوادتان توهین شد با بی‌سوادی من. خیلی ببخشید که من تازه به دوران رسیده هستم و شما خیلی کهنه و قدیمی هستید و قبضه‌ی زبان و مهاجرت و زندگی مال شما بوده و من به عرصه‌ی شما اهانت کردم. ممنون که نگرانید که من بی‌سواد بمانم. من هم کمی نگرانم که با یک دایناسور طرفم. 
بله. گفتم دایناسور. 
نه. من شما را دوست خودم نمی‌دانم.
بله. حالا بهترم.

پ.ن 
از تذکرهای دیکته ممنونم. شما به خودتان نگیرید. فارسی کم می‌خوانم و می‌نویسم، دیکته‌ام ضعیف شده است.