May 31, 2011


ملکه‌ی لیشتن‌شتاین، دمپایی لا انگشتی و نگارنده در یک ظهر سه‌شنبه‌ی تابستانی
امروز صبح لخ‌لخ با دمپایی لاانگشتی و شلوارک و خیلی "کژوآل" به سر کار خویش رفته و منتظر بودم که روز نرمالی را از سر خویش بگذرانم. سه‌شنبه ها معمولن یک گروه پنزیونیست‌ها (همان بازنشسته‌ی خودمان) می‌آیند رستوران. خیلی شوخ و شنگند. دو تا آبجو می‌خورند و سیگار برگ می‌کشند و به هم پز می‌دهند که تعطیلات کجا رفتند و کجا دخترهاش خوشگل بود و ماهی لاکس می‌خورند و انعام زیبایی به من می‌دهند و یک کمی هر و کر و بعد می‌روند خانه‌شان. مهم‌ترین اتفاق رستوران روزهای سه‌شنبه همین‌ها هستند که همه‌شان هم دوستان رئیسند و لذا باید سرویس خوبی بهشان ارائه شود.
وارد رستوران که شدم انگار یک‌هویی افتادم توی یک چاه پنیک. همه دنبال هم می‌دویدند. همه خل شده بودند. من کماکان لخ‌لخ. به آشپزمان گفتم چه خبر شده امروز؟ گفت قرار است که ملکه بیاید. من گفتم که ها؟ ملکه‌ی چی؟ کجا؟ هــــا!؟ کاشف به عمل آمد که ملکه‌ی لیشتن‌شتاین.
در این هنگام بود که نگاهی به دمپایی‌های خویش نموده و حالت اوا خاک‌برسرم کنند به من حمله کرد.
دردسرتان ندهم. پروسه‌ی بدو بدو جوراب شلواری خریدن و سر و وضع را رسمی کردن که هیچی، بماند. به ما گفتند که یک نفر ساعت یازده و نیم می‌آید که رویال سرویس را با شما چک کند. یک نفر آمد و ظرف یک ساعت به من و همکارم سرو کردن رویال یاد داد که نپرس. شما بگو آخر آدم رویال سرویس را یک ساعته یاد می‌گیرد؟ ششصد نوع لیوان و قاشق و چنگال و شیگالا پیگالا را گذاشتیم. بعد چی را باید با دست چپ بگیری و چی را باید با دست راست بگیری و چی را چه‌جور سرو کنی و کی چی را برداری و با کی سر میز حرف بزنی و با کی حرف نزنی و اصلن یک وضعی. چنان استرسی کشیدیم ظرف شش ساعت گذشته که من موقع تحویل کار پروژه‌های شب آخری چنین حالی نشده بودم.
بعد مسئله خیلی سِر مَخف بود و هی پروفسور به ما می‌گفت مهمان‌های دیگر رستوران نباید بفهنمد که ملکه این‌جاست و ما هم بالای رستوران را پاراوان کشیده بودیم و خیلی جنایی و مخفی و این‌ها روی تمام میزها به شعاع ده متر علامت رزرو زده بودیم که مبادا خدای نکرده کسی نزدیکشان بنشیند.
ولی هیجانی بود.
آدم‌های همراهشان خیلی معمولی بودند. خود ملکه اما آدم خیلی الگانتی بود و براشینگ و شیک و بلا و غیره بود.
از همه چیز برای من جالب‌تر این بود که تمام سه چهار ساعتی که آن‌جا نشسته بود، دریغ از یک آی‌کانتکت با من که مدام سر میزشان بودم. به‌طوری که برای من سوال شده بود که واقعن می‌داند من وجود دارم یا نه. بعد موقع خداحافظی چشم ملوکانه‌ش را به بنده دوخت و گفت مرسی غذا خیلی خوشمزه بود و من گفتم اوا خواهش می‌کنم. نوش جونتون الهی گوشت بشه به رونتون و ... بعد گفت یک سوال؟ گفتم بلی؟ گفت ماریاهیلفر اشتغاسه از این ور است؟ و به جهت برعکس اشاره نمود. بعد من گفتم نه نه حضرت والا از اون ور است و این‌جا بود که حتی به من لبخندِ هیه چقدر من خنگم زده و گفت مرسی. جهت را گم نمودم از رستوران که بیرون آمدم. در این لحظه حال نگارنده حال خری بود که انگار بهش تیتاب دادی چون که بالاخره من را دیده بود. گفتم از دیدن شما خیلی خوشحال شدم و باز لبخند ملوکانه زد و رفت.
البته ملکه بعد از سرو غذای اصلی محل را ترک نموده و دسرهای ما را نخورد. لازم به ذکر است که ما "زیبن گنگه منو" سرو می‌نمودیم که یعنی منویی که در هفت بار سرو می‌شود. گمانم بعد از چهارمی بود که رفت.
اما ماجرا چه بود و چرا وی به آن‌جا آمد؟ دیشب آخر شب یک عدد پروفسور تاریخ‌شناسی وارد رستوران شده و شروع به غذا خوردن با زن خویش می‌نماید. سپس وی به رئیس می‌گوید که غذاتان خوشمزه‌ست. فردا می‌توانم ملکه‌ی لیشتن‌شتاین را که دوست خیلی مهمم است، به این‌جا دعوت نمایم؟ رئیس می‌گوید که بلی. بلی همان و جنون الهی که امروز بر سر ما نازل شد همان.
بعد راستش را بخواهید تا الان که آمدم خانه و گوگلش کردم و دیدم خودشه! هنوز فکر می‌کردم بابا حالا ملکه‌ی ملکه هم نیست. از این شازده مازده‌هاست که توی ایران هم کلی داریم. بعد عکسش را که دیدم فکر کردم که شت. خودش بود واقعن و همچنین فهمیدم که چهل و سه سال و دو روز از من بزرگ‌تر است.
بلی. این بود ماجرای امروز رستوران، بنده و رویال سرویس در روزی که تصمیم گفتم با دمپایی به سر کار خود بروم.
پ.ن
یک. موهاش عین همین عکسه بود.
دو. درسی که امروز گرفتیم این بود که چشم‌های یک ملکه به اطراف نمی‌چرخد و چشم‌چرانی اصلن رفتار ملوکانه‌ای نیست و همه‌چیز را هدفمند نگاه می‌کند و امامِ رسمی بودن است. 
سه. تا حالا یک ملکه (هرچند مال یک جای فسقلی مثل لیشتن‌شتاین) را از نزدیک ندیده بودم. هیه.
چهار. فک کن یه درصد ویرایش کرده باشم.

May 27, 2011


روند سیال ذهن یک جهنده با بیست و هفت کبودی کوچولو کوچولو در اقصی‌نقاط دست و پا که حتی یکی‌شان را نمی‌داند چطوری تولید کرده
دِبی زندگی‌م بالاست. وقت ندارم هیچ حالی باشم. دلتنگی‌م در مواقع آگاهی پسِ ذهنم رفته‌است. گاهی توی خواب می‌زند بیرون. چند شب پیش خواب دیدم بابای عزیزم (که دور از جانش باشد) مرده است. با گریه بیدار شدم. نه می‌فهمیدم کجا هستم، نه می‌فهمیدم چی شده، نه هیچی. حالم خراب بود فقط. بعد از چند ثانیه فهمیدم خواب می‌دیدم. همان‌جور گریه‌کنان زنگ زدم به موبایلش. فکر کنم صدام خیلی خراب بود که هی اولش گفت لاله چی شده؟ لاله چی شده؟ بعد من همین‌طور که صداش می‌آمد توی گوشم حالم بهتر شد. به خودم می‌گفتم دیوونه دیدی هیچیش نشده. همین‌جاست. بعد گفتم بهش که خواب دیدم مردی. گفت خودت مُردی و ها ها ها زد زیر خنده. من هم خنده‌م گرفت.
کلن برخورد بابام با مرگ را خیلی دوست دارم. نه می‌توانم نه دلم می‌خواهد که توضیح بدهم چه‌جور است اما فقط همین را بگویم که یک جورِ سَبُک و خوب و غیر سانتی‌مانتالی رفتار می‌کند. من که با گریه بگویم خواب دیدم مُردی. ها ها ها با صدای بم می‌خندد و می‌گوید خودت مُردی. به همین راحتی. برایش یک چیز بزرگ وحشتناکی نیست انگار. من هم باید آن‌طوری بشوم. مثل بابایم. بله.
دلم خیلی تنگ شده برایش. هی تقویم را نگاه می‌کنم به خودم می‌گویم فلان موقع می‌روی. فلان موقع همه‌شان را می‌بینی.
تا حالا نشده بود که یک سالِ تمام خواهر مادر برادر پدرم را نبینم.
گذشته از این دلتنگی‌ها که دمبش گاهی می‌زند بیرون، خوبم.
یک چیز بامزه‌ای که متوجهش شدم این است که ممکن است توی خیابان که راه می‌روم یک خیابانی را که نمی‌شناسم را بپیچم تو چون می‌دانم جهت کلی جایی که می‌خواهم بروم کجاست و همین‌طور حدسی یک خیابان را بگیرم و بروم و اغلب درست جایی که می‌خواهم در بیایم. شما چه می‌دانید چه حس خوبی‌ست این.
فقط هم این نیست. هوا عالی‌ست. خانه‌م قشنگ است. درخت‌هایی که هرگز اسمشان را یاد نخواهم گرفت پر از برگ و گل و جَه‌جَنَوار شده‌اند. آفتاب می‌تابد. داغ می‌شود شانه‌هایم زیر آفتاب و فکر می‌کنم گاهی که سه سال پیش هیچ نمی‌دانستم سه سال بعد این‌جام.
بعد فکر کردم با خودم، بگذار یک فکر خیلی ناممکنی برای سه سال بعدِ خودم بکنم و ببینم می‌شود یا نه. فکر ناممکنم این بود که دو تا بچه‌ی دوقلو داشته باشم ببرمشان زمین بازی بچه‌ها توی اشتات‌پارک صداشان کنم: اَردی و بَردی یعنی اردشیر و بردیا. خدا را چه دیدی؟ شاید هم داشته باشم سه سال بعد. البته باید اول پدری برایشان پیدا کنم. می‌دانم.
حالا که این‌ها را می‌نویسم خانه‌ی نا هستم. یک‌ذره پشت پیانو نشسته آکورد می‌گیرد و تو سر من و خودش می‌زند که وقتی آکورد خودش برای خودش می‌گیرد نمی‌تواند ایمپروایز کند. بعد ویولنش را درمی‌آورد. بهش می‌گویم که باز می‌خای قار قار کنی؟ اما واقعیت این است که دوست دارم وقتی تمرین می‌کند گوش کنم.
بعد یک چیزهای پیچیده‌ای را برایم توضیح می‌دهد. من نمی‌فهمم. ناامید می‌شود از فهمیدن من. به زدنش ادامه می‌دهد. بعد به صورت "موسیقی فور دامیز" برایم توضیح می‌دهد. بعد چیزی را که توضیح می‌دهد می‌زند. بالاخره می‌فهمم چه می‌گوید. خوشم می‌آید. یک چیزی‌ست راجع‌به یک مدل قطعه تمام کردن به اسم کادِنس (یا یک همچین چیزی) که وقتی آن‌جوری قطعه را تمام می‌کنی به‌قول خودش احساس "نشست" به آدم دست می‌دهد. خیلی باحال است. برایم یک چیزهایی می‌زند که کادنس نیست (اصلن نمی‌دانم این جمله‌ای که نوشتم از نظر موسیقی درست است یا نه). بعد من می‌بینم که آن‌ها چقدر احساس نشست نمی‌دهد و این یکی‌ها چقدر احساس نشست می‌دهد و احساس خوب باحالی می‌کنم. بعد دستم می‌اندازد. دو تا چیز می‌زند و می‌پرسد فرق این دو تا چیست. ده بار می‌زند. من نمی‌فهمم می‌خندد. دو تا آکورد است یکی با سی یکی با دو. می‌گویم اگر یکی با دو بود و آن یکی با سل می‌فهمیدم فرقشان را. می‌گوید خسته نباشم. من هم خسته نیستم البته. هار هار. این همه پدر مادرم ما را بردند کلاس موسیقی و آوردند آخرش ما هیچی نشدیم.
هم‌اکنان نیز به نقطه‌ای از پست رسیدم که حرف‌هام تمام شده است و لذا این آخرین جمله‌ی این پست است.
پ.ن
مثلن پایان این پست کادنس نبود. یک فاجعه‌ی زیست محیطی بود. با تشکر.

May 22, 2011


روزمره‌ها: خانه‌ی نو
علی‌رغم این‌که خانه‌ام می‌زند و می‌رقصد حالم خوش است. خانه دارم. خانه‌ی خودم. خانه‌ی واقعی خودم. شما چه می‌دانید چه لذتی‌ست که آشپزخانه باز دور است از اتاقم. که نشیمن داریم. یک میز بزرگی برای گپ زدن و چای خوردن آن‌جاست با پنجره‌ی مشرف به یکی از زیباترین باغ‌های این شهر.
دو سه روز گذشته به پیچ کردن تخت و کمد و میز گذشت. سر هم کردن اجناسی که از ایکئا می‌خری، مثل این است که بخواهی یک پازل هیولا را درست کنی. اما آخرش حال‌گیری بود چون دیدم هشت‌تا از لولاهای درهای کمد را برایم نفرستاده‌اند بنابراین هم‌اکنان دو لنگه‌ی کمدم در ندارد. چون در ندارد کشوها و طبقاتش را هم نشد که بزنیم. طاطس و نا خیلی زحمت‌کشانه بهم کمک کردند. نبودند نمی‌دانم چند روز طول می‌کشید که زندگی‌م را سر هم کنم.
حالا افتادم روی تختم. افتادم واقعن.
کلی وسایل توی کارتن و چمدان دارم هنوز. تمام کارتن‌های چوب‌هایی که بعدن شد تخت و میز و کمد توی راهروست و باید بروم با کاتر به جانشان بیفتم که توی سطل آشغال کاغذها جا شود. پروژه‌ست برای خودش. توانش را در خودم نمی‌بینم.
وسایل آشپزخانه را چیدم. یک پاستای فوری در پیتی درست کردم. خیلی بدمزه شد. یک کمی خوردم. الان گشنه‌م است. یکشنبه‌ست و هیچ‌جا باز نیست. من همین‌طور گشنه خواهم ماند. دلم میوه می‌خواهد. ندارم.
احساس می‌کنم خیلی وقت است که گشنه‌م است. چیزی که از زندگی تنهایی درباره‌ی خودم فهمیدم این است که هفته‌ای نهایتن دو وعده حاضرم برای شخص خودم غذا بپزم. اگر مهمان داشته باشم می‌پزم اما تنهایی اصلن دوست ندارم غذا بپزم. اصلن. اصلن و ابدن.
کلن آشپزی را دوست ندارم. دوست دارم نوشیدنی درست کنم. دوست دارم مزه درست کنم. غذا نه.
خیلی مهمان‌پذیر شده‌ام با خانه‌ی جدیدم. این خوب است.
میز تحریر هنوز ندارم چون نمی‌دانستم چه سایزی میز تحریر می‌توانم بخرم با توجه به سایز اتاقم. بنابراین به سان کسی که کاسه‌ی هونش شکسته‌ست مدام توی تختم. مدام که می‌گویم یعنی تمام امروز را تا حالا. یعنی از وقتی بیدار شدم چهار ساعت. میز تحریر نداشتن آدم را به درس نخواندن تشویق می‌کند.
یک ارائه دارم دو سه روز دیگر که فقط اسم موضوع را می‌دانم. یک ارائه دارم هفته‌ی دیگر که ازش یک سری لینک توی ایمیلم دارم صرفن. خیلی مشق است. خیلی. به شخمم است. هیه.
بعد از یک ماه و اندی امروز اولین یکشنبه‌ای‌ست که خانه‌م. یکشنبه امام است.