Mar 31, 2011


وین بس کن! (نه! از الکی گفتم بس نکن!)
تقریبن یک سالی هست که این‌جام. دانشجوی هنرم. پس طبعن خیلی موزه دیدم. هنوز که هنوز یک درسی می‌آید و یک آدرس جدید به ایمیلم می‌آید که فلان استاد گفته که فلان جلسه‌ی کلاس توی فلان موزه است و می‌بینم موزه‌ای‌ست که تا به حال نرفتم. وارد موزه می‌شوم و دیوانه می‌شوم که بابا جان موزه به این خوبی. چرا ندیده بودمش تا به حال؟
باز امروز یک درسی داشتیم که یک موزه‌ی جدید داشت. واقعن کم آوردم دیگر. اولش می‌گفتم تازه‌واردم. جدیدم. همه چیز جدید است برایم اما موزه‌های این شهر تمام نمی‌شود. نه که موزه‌ی معمولی الکی. موزه‌ای که اقلن باید سه چهار ساعت بگردی تا "سرسری" همه چیز را ببینی.
نمی‌دانم من جای خوبی از زندگی را توی وین شروع کردم یا برای همه همین‌طور است. خیلی آدم‌های خوب می‌بینم. آدم‌هایی که با عشق دوست دارند به آدم کمک کنند وقتی گیج‌بازی درمی‌آوری یا وقتی چیزهایی که برایشان بدیهی‌ست را نمی‌دانی. همچین برای آدم توضیح می‌دهند انگار خودشان هم دارند لذت می‌برند که بدیهیات را شرح می‌دهند.
گاهی فکر می‌کنم واقعن آدم خوش‌شانسی هستم. حتی خوشبخت. با تمام نق‌هایی که می‌زنم که سخت است. که آی من مهاجرم. آی انگلستانی‌م هنوز بهتر از آلمانی‌م است. خانه‌م را ماه دیگر باید تحویل بدهم خانه‌ی جدیدی پیدا کنم و هنوز پیدا نکردم. آی دلم تنگ است اما احساس می‌کنم خیلی خوب شده که حالا این‌جا هستم.
خیلی عادت کردم به زندگی‌م این‌جا. حالا وقتی یکی می‌آید می‌گوید وین شهر سردی‌ست. ممکن است بگویم نه. خیلی خوبه. چرا اینو می‌گی؟ توی خیابان که راه می‌روم احساس درستی می‌کنم. احساس می‌کنم من باید این‌جا باشم. احساس می‌کنم موقع درستی‌ست برای این‌که این جایی که هستم، باشم.
ماه‌های آخر توی ایران که بودم هر روز دلم می‌خواست نروم سر کار. هر روز دلم می‌خواست از سفارت بهم زنگ بزنند بگویند کارت درست شد بیا برو شَرَت را بِکَن. آمدن هم نه که سخت نبود. بود. اما مطمئنم نصف، نصف چیه؟ یک دهم چیزهایی که سال گذشته تا به حال را یاد گرفتم، توی تهران اگر به زندگی سابقم ادامه می‌دادم، یاد نمی‌گرفتم.
احساس می‌کنم کاری کرد که "من دیگه اون آدم قبلی نیستم". کنارش چیزهایی را از دست دادم. با دوست‌های قدیمی‌م که حرف می‌زنم، گاهی فکر می‌کنم که وای چقدر از من گذشته آن ماجراها. احساس دوری برایم آورده ازشان. احساس این‌که ااااا... هنوز باید راجع‌به فلان‌چیز حرف بزنیم؟ انگار که ناگهان من سوار یک ترنی شدم که نه لزومن تندتر، بلکه کلن مسیر دیگری را می‌رود. حالم را باهاشان یادم هست. یادم هست که حرفشان را می‌فهمیدم. هنوز هم به این خیال باطلم که شاید هنوز می‌فهمم. این حامد قدسی که یک بار دیدمش همان یک بار حرف خوبی زد. گفت این‌جا که می‌آیی نمی‌فهمی کی نسبت به ایران دایناسور می‌شوی. فحوای حرفش این بود. شاید همین را نگفت اما من ترسیدم. یعنی گاهی فکر می‌کنم شاید یک جایی‌ست که من فکر می‌کنم همه چیزی که توی ایران می‌شود را می‌فهمم اما شاید هم نمی‌فهمم. حالا اما عمیقن می‌دانم که دور شدم.
سخت‌ترین بخشش هم گفتن ندارد، خانواده‌ست. من از خانواده‌ی خیلی دَرهم‌تنیده‌ای هستم. بارها احساس می‌کنم یک حفره‌ی خالی با من این‌طرف و آن‌طرف می‌آید. بارها کلید می‌اندازم و می‌آیم توی خانه‌ی تاریک. بارها می‌پرسم از خودم که جدایی و دوری ازشان به این زندگی می‌ارزد؟
هنوز هم هیچ جواب قطعی‌ای ندارم. امروز که این را می‌نویسم فکر می‌کنم من کاری جز اینی که کردم، نمی‌توانستم بکنم. من باید این زندگی که حالا دارم را، تجربه می‌کردم. خیلی قدردانشان هستم که توی تمام کله‌خربازی‌های این‌چنینی‌م مواظبم بودند. حمایتم کردند.
بسه دیگه از منبر میام پایین الان.
حرفم این نبود. حرفم این بود که بابا جان آخر یک شهر به این کوچکی چقدر موزه‌ی تازه دارد که آدم برود توش، نتواند بیرون بیاید. ها؟

Mar 20, 2011


عید آمد و ما لختیم
اخطار: این یک پست خانوادگی خودننر کنی و دلبری و دلتنگی عیدانه‌ست.
بابا، مامان، لنا، سوپی جونم،
منصفا، عشقیا،
عیدتون مبارک.
دلم اندازه بچه‌قورباغه‌ست که مامان داد بزنه دِ لاله بیا این هف‌سین رو بچین. عید شد.
هف‌سین ندارم که. می‌ریم خونه‌ی طاطا. سبزی‌پلو با ماهی. هف‌سین. این چیزا. سبزه‌مون هم یه سبزی‌ایه که بعدش با شام می‌خوریمش. پن شیش تا آدم بی‌ربطیم. طاطا هم قابلمه گنده نداره. گفته من ببرم. توجه کنین که قابلمه گنده یعنی قابلمه‌ای برای شیش نفر. هیچی شکل عاداتم درباره‌ی عید نیست. نوستولم یه‌کمی.
فردا باید برم آزمایش خون بدم. خونمو می‌کنن تو شیشه، هیچم فک نمی‌کنن بابا جون روز یک فروردین خون کیو می‌کنن تو شیشه آخه؟
الان ماز هم زنگ زد گفت مامانش گفته سال تحویل برم پیششون. مامانش خیلی نازنینه. من نق زده بودم یه بار دو سه ماه پیش که من سال تحویل تنهام. یادش بود. خوشحال شدم یه مامانی این‌جا بود که یاد من بود. سال تحویل باید دو سه نفر آدم بالای چهل پنجاه سال باشه خب. به طاطا قول داده بودم. گفتم نمی‌تونم برم...
جای نای الاغ خالیه. الان تو گیشاست پدرسوخته. من این‌جام.
امیدوارم چیزای خوب هی بیاد هی بیاد. امیدوارم اون چهارتا آدم سطر دوم رو زودی ببینم. امیدوارم این سربالایی‌ها گاهی یه مسیر صافی بشه بعد باز سربالایی بشه. نمی‌گم همه‌ش صاف که. گاهی. همین که یه نفسی بکشیم.
خوشم میاد دهگانِ سال عوض می‌شه. این یعنی بنده ده سال پیش وارد دانشگاه شدم و کماکان اون تو هستم.
دارم زاخر تورته می‌خورم. این جایزه‌ست که دایی‌م برام خریده با یک بطری شراب شیراز با یه اسکناسای هیجانی بغلش که دلم نسوزه الان تهران نیستم عیدی نمی‌گیرم. هیه. من از زاخر تورته بازگشته‌ام زاخر تورته از من بازنمی‌گردد.
آدمایی که این‌جا رو می‌خونین، عیدتون مبارک. دهنتون پر از زاخر تورته.
امیدوارم عزیزاتون پیشتون باشن. امیدوارم سال خوبی باشه برامون. من بهتون افتخار می‌کنم. هار هار هار. اینو صافکار داداش نگار اینا براشون اسمس کرده بود! هربار یادم می‌افته می‌خندم. افتخار می‌کنه خب!
برای جلوگیری از ادامه‌ی هر نوع کیچیک‌بودگی این انشا را به پایان می‌رسانم.
بوس بوس.
ریگیلی بیگیلی.

Mar 18, 2011


اسفند
زندگی روی روال تندی‌ست. هیچ چیز شبیه این موقع‌های بیست و شش سال گذشته نیست. زندگی‌م روی روال معمول این‌جاست. روالش هم طبعن تندتر از تهران است. دو سه هفته‌ی اول ترم هم هست باید خودت را گلِ گلاب نشان بدهی. دریغ از یک چیزی که به خاطر عید تق و لق باشد. عین چی هم دارم دنبال خانه می‌گردم. روزی با صد نفر حرف می‌زنم و قرار می‌گذارم و خانه می‌بینم. توی فاز عید هم نیستم. خبری از هفت‌سین نیست. خبری از بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی نیست. خیابان‌ها شلوغ نیست. تجریش هم نداریم.
شاید دچار جنون الهی شدم همه را فردا خریدم. نمی‌دانم هنوز. نا می‌رود ایران. اگر نمی‌رفت لابد مجبورمان می‌کرد که به حضرت عباس هفت‌سین درست کنیم. حالا اما که به خودم است، هنوز نمی‌دانم.
دایی‌م این‌جاست. دایی‌م مامانم است. مستش که کپی مامان است. من کم می‌شناسمش. بیست سی سال است آلمان زندگی می‌کند. سالی یک بار که آمده بوده ایران دیدمش همیشه. این‌جا حالا دو سه ماه یک‌بار یک چیزی پیش می‌آید هم را می‌بینیم. آدم خوب و مهربان و گیجی‌ست. در خانواده‌ی مادریِ من ژن گیجی دست‌به‌دست می‌شود. من و مامان و دایی سه‌تامان قطعن جز ورثه‌ی بر حق ژن گیجی هستیم.
نمی‌دانم من هم انقدر شبیهشان هستم یا نه اما حتی سبکی که دایی دور خودش می‌گردد وقتی نقشه‌ی شهر را گم می‌کند عین مامانم است. بعد یک پذیرشی نسبت به گیجی دارند. هم توی مامانم هست هم توی دایی‌م. من هنوز یک جاهایی دست و پا می‌زنم. همه چیز را یادداشت می‌کنم. کوچک‌ترین کاری که دارم یا ایمیلی که باید بنویسم را یادداشت می‌کنم که چیزی یادم نرود. دکتر که می‌روم همه‌ی علائمم را می‌نویسم که چیزی از قلم نیفتد و ...
مامان و دایی نه. عادت دارند به گفتن اَکه‌هِی! فلان چیز یادمان رفت. البته من هم در چیزهایی که جبری نبینم، همین کار را می‌کنم. مثلن نمی‌توانم کلاس‌های دانشگاه را یادم برود همه را می‌نویسم اما می‌توانم یادم برود که نان بخرم. پس یادم می‌رود.
مامان حادتر بود. بارها قرار مهمانی دوره می‌گذاشت آخر هفته. بعد یادش می‌رفت به ما بگوید که ما برنامه‌ای برای آخر هفته نگذاریم. چهارشنبه می‌دیدی مثل هیولا خرید کرده، می‌فهمیدی مهمانی دوره‌ست و باید تمام برنامه‌های آخر هفته‌ت را به‌هم بزنی. عصبانی هم می‌شد که وا چرا نمی‌دونی مامان‌جان!؟ من به همه گفتم. خب بله! به همه گفته بود اما ما بچه‌هاش جز همه نبودیم. بدیهی بود که هستیم وقتی مهمانی باشد. ما جز آن دسته‌ای بودیم که اشکال نداشت یادش برود.
دست آخر این‌که کمرم و زانوهام در راه بهبودند (یک طور پیرزنی هستم که از کمر و زانوهام می‌نویسم). آهسته‌آهسته تغییرات جزیی می‌کنند. بهم گفت اول بیشتر درد خواهد گرفت. الان اول است و بیشتر درد می‌کنم روزانه اما عاشق درمانی هستم که برایم تجویز کرده. عصری که خوابیده بودم روی تخت و بهم گل مالیده بود، (یک چیزی با قلم‌مو به انسان مالانده و انسان را لای حوله پیچیده و انسان داغ می‌شود) داشتم توی گودر می‌نوشتم که این‌روزها آرام‌ترین و بی‌استرس‌ترین اوقات روزم روی تخت درمان‌های هیجانی دکتر آوئر، بداخلاق‌ترین دکتر جهان، است.
هستم. 
پ.ن
اولین پشه مشاهده شد.

Mar 9, 2011


Oovoo, the magician
من و مامانم عادت داشتیم ساعت‌ها رو تخت ولو شیم و راجع‌به همه‌چیز حرف بزنیم. غیبت کنیم و وراجی کنیم و با هم موافقت کنیم. اصلن گاهی خیلی با هم آدم‌های موافقی بودیم. سر و تن همه را می‌شستیم. به بابا و لنا و سوپی هم رحم نمی‌کردیم. بعد ماسک می‌ذاشتیم رو صورتامون بعد می‌شستیم و هربار تعجب می‌کردیم که وای چقدر خوشگل شد پوستمون و مامان می‌گفت پوستت "براق" و "درخشان" شد و این‌جور چیزای مادر دختری. درخشان را هم یک چیزی شبیه دَرَخشان همیشه تلفظ می‌کرد و هی سربه‌سرش می‌ذاشتیم سر همین.
یک حرف‌هایی هست که مال پای تلفن نیست. باید صورت یکی را ببینی که دلت بخواهد حرف بزنی. بچه‌م (یعنی مامانم) چند وقتی‌ست لپ‌تاپ خریده و در نتیجه ویدئوچت وارد روتین معاشرتمان شده. خیلی خوبه. احساس می‌کنم توی خانه‌م گاهی. از زمین و زمان حرف می‌زنیم. از زمین و زمان حرف زدنِ آدم نمی‌آید پای تلفن. یعنی جورش فرق دارد.
بعد من بهش می‌گم این چیه پوشیدی؟ ندیده بودم. بعد او می‌گوید باز این ژاکته تن توئه؟ هیچی دیگه نداری؟ بعد من باید ثابت کنم که به خدای کریم لباس‌های دیگری هم دارم. بعد من می‌گم خیلی سیگار می‌کشیا. می‌گه بابا نیست آخه. بعد او به من غر می‌زند که خودت چند تا سیگار می‌کشی در روز اصلن؟ بعد یک‌هویی احساساتی می‌شود که وای مادر چه لاغر شدی یا موهات چقدر دراز شده... احساس می‌کنم دوباره بچه‌ش شدم. خدا پدر مخترعش را بیامرزد. یعنی فکر می‌کنم حاضرم براش دعا کنم و بابت نعمت ویدئوچت شاکر باشم عمیقن و مخلصانه.
گاهی مثل معتادا منتظر عصرهایی هستم که بیاید و با هم حرف بزنیم. اگر بنویسم دلم گرم می‌شود لابد خیلی جمله‌ی تکراری‌ایست اما خب دلم گرم می‌شود واقعن. خداحافظی که می‌کنیم نیم‌متری از سطح زمین فاصله دارم از حال خوش.
باهام قرار می‌گذارد که کارهای خوب در حق خودم بکنم. گزارش هم می‌خاد که کارهای خوبی که قرار بود بکنم کردم یا نه.
خیلی عاشقتم مامان خانوم خان.
هر کی مامانش نزدیکشه جای من یه بغل محکم بکنه مامانشو.
بغل مصنوعی هم اختراع کنن دیگه نمازم می‌خونم لابد.

Mar 5, 2011


یک نفر هست که زمستان به این‌جاش (با دست بیخِ خِر خود را نشان می‌دهد) رسیده
اول، دوم دبستان که بودم یک تابستانی استخر برق آلستوم می‌رفتیم. کلاس شنای آموزشی. قورباغه یادمان می‌داد. مربی‌مان توی کم‌عمق همه چیز را به ما یاد داد. بعد همه‌مان را به صف کرد دم عمیق. دانه‌دانه باید می‌پریدیم توی استخر پادوچرخه می‌زدیم بعد هم عرض را قورباغه می‌رفتیم. تئوری بلد بودم. توی کم‌عمق که اگر می‌دیدم دارم خفه می‌شوم، می‌توانستم بایستم و سپس غرق نشوم، بلد بودم. عمیق کابوس بود. مال کلاس لنا این‌ها بود که درسشان کرال بود.
توی صف ایستاده بودیم و لابد یک روزی اواسط مرداد بود. دخترها جلویم یکی یکی می‌پریدند توی عمیق. یک میله‌ای هم دست مربی‌مان بود. یک حلقه سرش بود، دستت را بهش می‌توانستی بگیری خفه نشوی. صف جلوم هی کوتاه‌تر می‌شد و من می‌خواستم بمیرم از وحشت. قلبم که نه تمام تنم تالاپ تالاپ می‌کرد چون قرار بود بمیرم.
پریدم. گفت پادوچرخه بزن. یاد گرفته بودیم. از مامان پرسیده بودم چهار متر چقدر است، سقف خانه‌مان را نشانم داده بود، گفته بود از این کمی بلندتر. از فکر آن همه آب تا جای سفتی که می‌شد پایم را بگذارم رویش، می‌خواستم بمیرم. گفته بودند عمیق چهار متر است. کار من این بود که خانه را پر از آب تجسم کنم و خودم را که رویش شنا می‌کردم.
پادوچرخه زدم یک کم. تند و تند پا می‌زدم مبادا خفه شوم. بعد سوت زد گفت قورباغه برو. خیلی سوت می‌زد. یک سوت نقره‌ای گردنش بود همیشه.
داد می‌زد جمع، باز، بسته. من هم جمع باز بسته می‌زدم. همان‌طوری که توی کم‌عمق تمرین کرده بودیم و لب استخر که می‌خواباندمان و می‌گفت جمع باز بسته و ما همه جمع باز بسته می‌زدیم. 
اول که می‌رسیدیم استخر نمی‌گذاشت که بپریم توی آب. لب داغ استخر می‌خواباندمان ردیف و می‌گفت جمع باز بسته بزنید. گاهی خم می‌شد مچ پامان را می‌گرفت توی دست‌هاش، حرکتمان را درست می‌کرد.
داشتم عرض عمیق را برای اولین بار در عمرم می‌رفتم. تا نزدیک لبه‌ی استخر رفته بودم. اسم دوستم طناز بود. یک بار توی شلوارش که توی کمدش بود، زنبور رفت و شلوار را که پوشید، پایش را نیش زد و تا خانه توی سرویس گریه می‌کرد. طناز گفته بود که خانوم تو رو خدا ما تو عمیق نمیایم. دیدمش نشسته بود لب استخر. آمدم داد بزنم طناز بیا. آب رفت توی حلق و دماغم. همه چیز خراب شد. شروع کردم دست و پا زدن و جیغ زدن. یک‌هو فکر کردم من خفه شدم و الان است که بمیرم. هی می‌گفت نترس. پادوچرخه بزن. بلدی. ترسیده بودم. آخر انقدر کولی بازی درآوردم که میله را داد. گرفتمش. کشیدم لب استخر. دستم را که گرفتم لبه‌ی استخر، زدم زیر گریه. زیر بغل‌هایم را گرفت، کشیدم بالا. نشستم بغل طناز. گفت داشتی غرق می‌شدی؟ گفتم آره. قشنگ یادم است این مکالمه را. بعد گفتم میای بریم تو عمیق؟
حالا حتی اسم مربی‌مان را هم یادم نمی‌آید که اولین بار حالی‌م کرد که چه روی یک متر آب باشم چه بیست متر فرقی نمی‌کند. بیست سال پیش بود. چرا آدم باید خاطرات واضح از بیست سال پیش داشته باشد؟
طناز هم بالاخره راضی شد و آمد توی عمیق. آخرهای تابستان انگشت اشاره‌مان را می‌گرفتیم بالای آب، پادوچرخه می‌زدیم. مربی‌مان گفته بود با دست دایره بزنید، ما باحال بودیم، با پایمان خودمان را نگه می‌داشتیم و دایره نمی‌زدیم با دست. احساس خفنی ما را می‌کشت. بعد هم انقدر آب می‌رفت توی دماغ و حلقمان که می‌مردیم. ما قهرمان استخر بودیم. ما توی "وسطِ عمیق" بودیم.
برگشتن می‌نشستیم توی سرویس ویفر می‌خوردیم. ویفر موزی. تمام لباسمان می‌شد خرده ویفر. موهامان هم عین دختر کولی‌ها گره می‌خورد. هنوز هم گاهی یادم می‌رود شانه ببرم استخر.
گاهی مامانمان میوه می‌گذاشت. توی سرویس یک آلوی داغ یا یک سیب چلوسیده ته کیفمان پیدا می‌شد. سق می‌زدیم. ساعت دو سه‌ی ظهر گرمای تابستان بود. روزهای فرد. تمام تابستان.
آخ تابستان.