Jan 25, 2010


Got you
ببین هوا جون گول خوردی! 
دیدی بارون اومدی؟ 
دیدی خنگی؟ 
هیه. 
خدافس.

Jan 24, 2010


هوا
امروز داشتم قدم می‌زدم سر صبحی تا دم شرکت و گنجشک‌ها جیک‌جیک می‌کردند و خنکم بود اما سردم نبود و آسمان آبی بود. خوب که فکر می‌کنم می‌بینم حتی می‌شد گفت که همه‌چیز خیلی خوب بود. بعد من فکر کردم که اگر رویکردم را به هوا از حالت تقویمی خارج کنم، خیلی هم هوای معرکه‌ای‌ست. یعنی اگر دلت بخواهد زمستان باشد و هوا این باشد که الان هست، خیلی مسخره‌ست اما اگر به‌طور کلی و فارغ از تقویم، صرفن به هوا فکر کنی، خیلی خوب است. کوه‌ها پیداست. پرنده روی درخت می‌جیک‌جیکد. باد ملایم می‌وزد. خنک است حتی کمی. گیرم با تقویم جور نیست. خب نیست دیگر. که چی؟ عوضش پنجره را باز کنید. می‌بینید که خیلی هم هوای خوب و حتی دیده شده دلچسبی‌ست.

Jan 23, 2010


اورئال
یکی از دوستان پدر گرامی که آدم بسیار مهیج و خوب و مهربان و جنتلمن و غیره‌ای‌ست چند سال پیش شروع کرد به رنگ کردن موهایش که یک دست سفید شده بود. اول موهاش را خاکستری کرد. بعد خاکستری تیره‌تر و در نهایت کرپلاغی. پروسه‌ای که موهاش تیره شد، برای همه‌ی ما دوره بسیار درخشانی در فرحناکی بود که این‌بار موهاش چه رنگی‌ست یا آیا ما شانس این را داریم که ریشه‌هاش سفید شده باشد؟ البته این شانس دوم را هرگز پیدا نکردیم. طبعن کسی بهش نگفت عموجان خیلی عوض شدی و رنگ موهات به چشم‌هات میاد یا چنین جملاتی. ما فقط تماشاگران خاموش این پروسه‌ی جوانی ازلی ابدی بودیم.
از آن طرف یکی دیگر از دوستان پدرم که در زندگی خودش از این مردهایی‌ست که نمی‌فهمد زنش موهاش را کوتاه کرده یا ماتیک مالیده یا هرچی، یک شب خانه دوست موقشنگ پدرم مهمان بود. بعد مدتی بود که دوست مو قشنگ را ندیده بود. از در که آمد تو، دست داد با موقشنگ، دست موقشنگ را همین‌طور توی دستش نگه داشته بود که فلانی عوض شدی! نمی‌فهمم چه‌کار کردی ولی عوض شدی. چرا عوض شدی واقعن؟ آقای مو قشنگ هم معذب با خنده ایستاده بود که خب حالا بس کن! اما عموی شماره دو ول‌کن نبود! یعنی سه دقیقه گیر سه‌پیچ دست در دست که چرا این‌همه عوض شدی خب؟ ماها همه‌مان پهن بودیم. ایما اشاره‌های اطرافیان هم سودی نداشت. خب نهایتن عموی شماره دو بس کرد و نفهمید ماجرا از چه قرار است که عموی شماره یک عوض شده. بعدن من با شوق و ذوق رفتم بهش گفتم که ماجرا از این قرار بوده و شما گیر دادی و از شدت خنده کنترلم از کف رفته بود و نمی‌توانستم درست برایش توضیح بدهم که چه سه‌ای کرده. عموی شماره دو خیلی شرمنده شد طفلی اما واقعن آن روز، روز محشر به‌یادماندنی در تاریخ مهمانی‌های دوره شد. یعنی واقعن یکی از زیباترین صحنه‌هایی بود که بعد از این سال‌ها همان‌طور درخشان در خاطرم مانده و تا رنگ کراوات دوتاشان را می‌توانم همین‌حالا بنویسم برایتان.
یک لحظه‌هایی‌ست که آدم کاری می‌کند که مقادیر هنگفتی شرمساری برای خودش درست می‌کند اما وقتی که از ماجرا می‌گذرد می‌تواند به یک پتانسیل هنگفتی تبدیل شود که بارها و بارها شما را بخنداند. این؟ این از همان‌ها بود بدجور. یعنی هنوز وقتی یاد این ماجرا می‌افتیم خنده‌های غیرقابل کنترلی همه‌مان را می‌گیرد و من از عموی شماره یک و حتی عموی شماره دوی خود بسیار ممنانم.
پایان خاطره.

Jan 22, 2010


سورئال
گاهی چنان زندگی آدم را اکشن می‌کنید که اصلن من می‌مانم این‌همه خلاقیت را شما از کجا آوردید. یعنی در سینمایی‌ترین حالت‌ها هم زندگی ما آن‌جور که شما می‌خواهید، نمی‌شود. غیبت دوست دارید؟ سوژه دوست دارید؟ خب بروید برای یکی تعریف کنید که صاف نیاید بگذارد کف دست ما. که خودمان هم هیجان‌زده بشویم که زندگی ما این‌قدر اکشن و هیجانی و پر از عشاق رنگ‌وارنگ است و ما بی‌خبریم. یعنی جدن ما این‌همه زورو بودیم و روحمان بی‌خبر بوده است؟
واقعن باید برایتان کف بزنیم. چه حوصله‌ای دارید. یعنی من همه‌ش فکر می‌کنم با چه دقتی نشستید و فکت‌های بی‌ربط را مرتبط کردید و مورس زدید به جای‌جایِ جهان هستی. من فقط فکر می‌کنم کلن شما کار دیگری ندارید؟
یک راهی هم هست البته. به خود آدم مراجعه کنید. سوال‌هایتان را بپرسید. باور کنید شاید جواب دادم خودم. شاید جواب داد خودش. باور کنید تخیل شما خیلی سورئال است. این‌طوری حال خودتان بدتر می‌شود از بس که زندگی ما باحال است! البته دروغ چرا؟ ما هم اولش کمی عصبانی شدیم از تخیلات شما اما بعدش خیلی خندیدیم. بعد هی سعی کردیم بقیه داستان زندگی‌مان را با سبک سورئال شما ادامه بدهیم اما نشد. یعنی هرکار می‌کردیم که شخصیت‌های زندگی ما کارهایی که شما ازشان می‌خواهید را انجام بدهند، نمی‌شد. این شد که گفتم بیایم این‌جا خواهش کنم که بقیه داستان ما را تا پایان سال جاری بنویسید و همان‌جوری که خودتان بلدید پخش و پلایش کنید و مورس بزنید بلکه به گوش ما هم رسید و مفرح شدیم. حوصله‌مان سر رفته عصر جمعه‌ای.

Jan 20, 2010


صلح و آرامش حقیقت‌تر است؟

اگر لازم دارید دو تا پست خوب درباره‌ی آیز‌واید‌شات بخوانید. پست‌های آیدا و هرمس را بخوانید. (خودم یاد کوکاکولا می‌خورید گه می‌خورید کانادداری بخورید افتادم از خودم!) من هیچ‌جای هیچ‌کدامش را این‌جا نمی‌نویسم. خودتان بروید بخوانید. بخوانید و لذت ببرید و لذت ببرید و لذت ببرید. من؟ من نظرم به آیدا نزدیک‌تر است.
[+
[+]


Jan 18, 2010


I ruin all those moments
خواستم بگویم نوشتنش یک ورِ دیگری هم دارد. آن ورش همین است که من تمام لحظه‌هایی را که از زندگی شخصی‌م نوشتم در زندگی واقعی‌م از دست دادم. این‌جور نیست که تو منظر خودت را که لزومن منصفانه - حتی اگر این بالا نوشته باشی منصفانه- نیست،بنویسی و آب از آب تکان نخورد. آدم با نوشتن حس‌ها و لحظه‌هایی که بهش می‌گذرد، خودش را برای همیشه از آن‌ها محروم می‌کند.

Jan 14, 2010

فیلم‌بازی یا ران لالا ران

قرار شد ده تا فیلمی که ما را منفجراند بنویسیم. من که لازم نیست دوباره بنویسم که فیلم زیاد ندیدم. خب آدم می‌ترسد که چی را دارد از دست می‌دهد که ندیده یا مثلن یکی دربیاید که وای فلان را ندیدی؟ چهارستونت می‌لرزد که شاهکار جا انداختم؟ خب با این وجود می نویسم. کاری که برای انتخابشان کردم، این بود که سعی کردم یادم بیاید چه فیلم‌هایی تکانم داده یا نوازشم کرده و این جوری بوده که تحت تاثیر قرار گرفتم و بعدن بهشان فکر کردم یا دلم خواسته دوباره ببینم یا یکی که از من پرسیده، گفتم فلان را ببین. دلایل انتخابم به همین سادگی‌ست. ده‌تای ده‌سال اخیرم این‌هاست:

1. Woody Allen’s:

a. Whatever Works (2009)

b. Vicky Cristina Barcelona (2008)

c. Match Point (2005)

2.Quentine Tarantino's:

a. Kill Bill vol.1 (2003)

b. Kill Bill vol.2 (2004)

3. 21 grams (2003) - Alejandro González Iñárritu

4. Before sunset (2004) - Richard Linklater

5. Le fabuleux destin d'Amélie Poulain (2001) - Jean-Pierre Jeunet

6. Sin city (2005) - Frank Miller, Robert Rodriguez & Quentin Tarantino (special guest director)

7. Closer (2005) - Mike Nichols

8. Volver (2006) - Pedro Almodóvar

9. Das Leben der Anderen (2006) - Florian Henckel von Donnersmarck

کنعان (1386)- مانی حقیقی 10.

شش تا فیلمی که ده سال بیشترشان است و دوستشان دارم و وقتی داشتم تو آی‌ام‌دی‌بی نگاه می‌کردم که فیلم‌های خوبم را بنویسم، دیدم بیشتر از ده‌سالشان است:

1. Se7en (1995) - David Fincher

2. Pulp Fiction (1994) - Quentine Tarantino

3. Eyes Wide Shut (1999) - Stanley Kubrick

4. Fight Club (1999) - David Fincher

5. Léon (1994) - Luc Besson

هامون (1368) – داریوش مهرجویی 6.